شخصی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
درباره خودم
سلام . در روز 24 آذر سال 1360 در شهر نطنز چشم بر زيباييهاي دنيا گشودم.نامم را مهدی گذاشتند و چون از پدری با نام خانوادگی ترابيان زاده شدم به اين عنوان معرفی گرديدم. از دوران کودکي جز شيطنت هاي معمول آن چيزي به خاطر ندارم. دبستان مظاهري يادآور روزهاي تحصيل ابتدايي ام است.اکنون نيز هروقت از مقابل آن مي گذرم بغضي ناشي از دلتنگي مرا مي گيرد . معلمان آن دوران را هنوز دوست دارم. آقايان احساني فر ، حسن بيگي ، شريف و عنايتي چهار معلمي بودند که پنج سال دوران ابتدايي را زير چتر دوستي و دانش آنان سپري کردم. دوران سه ساله راهنمايي را در دو مدرسه شهيد بهشتي و آزادگان نطنز سپري کردم. از دبيران تأثير گذار آن دوران نيز آقايان شفيعي ،واقفي ، زاهدي ،صادقي ، صادقيان ، کبيري ، ميلاجردي ،صفرزاده، احمدي و صيادي (که خداوند آنها را بيامرزد) و ستوده را هميشه به خاطر دارم. اما دوران دبيرستان که زيباترين دوران زندگيم بود با همه تلخي ها و شيريني هايش خيلي زود تمام شد.هيچ گاه يادگيري دانش در محضر اساتيدي همچون وشاق، وشايي ، حاج هادي، نوروزيان ، زاهدي ، باباخاني،رشيدي ، رحيمي ، ميلاجردي ،ايرواني ، جواهري ، نساج و عنايتي را از خاطر نخواهم برد و براي همه آنها عزت و سربلندي را خواهانم.در قسمتي ديگر از کتاب زندگيم به دانشگاه ورود کردم .ابتدا در رشته مهندسي کشاورزي دانشگاه زنجان مشغول تحصيل شدم و بعد از مدتي با تغيير دانشگاه به دانشگاه صنعتي اصفهان نقل مکان نمودم. به دليل مشکلات فراوان زندگي (که بازگويي آن به درد هيچ کس نخواهد خورد) دوباره دست به تغيير دانشگاه زدم و به دانشگاه پيام نور نطنز نقل مکان کردم و اکنون در رشته مديريت بازرگاني اين دانشگاه مشغول تحصيل هستم.در سالهاي عمرم به حضور در کارهاي جمعي بسيار علاقمند بودم و به همين واسطه راه اندازي گروه هنري جوانه هاي سبز کانون شهيد مطهري و انجمن جوان نطنز را جزء افتخارات زندگي خود مي دانم .(که البته هر کدام به دلايلي که همشهريانم بهتر مي دانند بعد از عزيمتم به تهران تعطيل شد)حضور در هيات فوتبال نطنز به عنوان مسئول کميته اجرايي مسابقات، حضور در هيات امناي هيات مذهبي محبان اهل البيت(ع) و حضور در واحد فرهنگي هيات حضرت ابوالفضل العباس (ع) حسينيه مرکز شهر نطنز از ديگر افتخارات زندگيم مي باشد .( البته دو تاي آخري را جزء عنايات ويژه پروردگارم به اين بنده حقير مي دانم). اکنون 4 سالي مي شود که به تهران عزيمت نموده ام.در اين کلان شهر پر غوغا مشاغل زيادي را سپري کردم. از تدريس خصوصي شروع کردم.مدتي را در يکي از مجامع سياسي مشغول فعاليت شدم که همين امر کافي بود تا ديگر تار و پودم با سياست آميخته شود. بعد از مدتي به نهاد رياست جمهوري رفتم و تا پايات دولت هشتم در آنجا مشغول به کار بودم.سپس به صدا وسيما آمدم و اکنون دو سالي مي شود که در آنجا به عنوان گزارشگر و مسئول هماهنگي برنامه نگاه يک مشغول به کار هستم. خدا را بيش از هرچيزي دوست دارم. دوست دارم محبت اهل بيت هميشه در وجودم باشد و ترس از گناه هيچگاه مرا رها نسازد. بعد از خدا مادرم تمام زندگيم را تشکيل مي دهد.به خودش قسم که او را بيش تر از هر کسي دوست دارم. دوستان زيادي داشتم که هر کدام در بازه اي از زندگيم تأثير بسزايي بر روي من گذاشتند. آقايان حسين نقوي ، عباسعلي جواهري ، کوروش رادفر ،علي رجبلو و حاج علي ميري را هيچگاه از ياد نمي برم .اين بزرگواران بزرگترين جهشها را در زندگيم ايجاد کردند و مسيري تازه را پيش رويم قرار دادند.در بين اقوام دايي مهربانم عباس شاطررجبي برايم يک استثناءاست و بي انتها دوستش دارم. به دايي شهيدم رضا شاطررجبي افتخار مي کنم و هميشه احساس مي کنم به نوعي به او مديونم. معني عشق در زندگي من چيز ديگري است که شايد به جز خودم کس ديگري آن را قبول نداشته باشد. از گلها نرگس ، از رنگها آبي و از غذاها قورمه سبزي مادرم را دوست دارم و شايد سياست و فوتبال را از هر سه آنها بيشتر دوست داشته باشم. از اينکه کسي در غيابم حرفي بزند که روبرويم نگويد بسيار ناراحت مي شوم. حرف در دهانم بند نمي شود و دوست دارم هر چه را که من مي دانم ديگران هم بدانند. در کارهايم قدري وسواسي هستم و حرف زياد مي زنم. (البته مدتي است تصميم گرفته ام اين خصيصه را مقداري محدود کنم ). نسبت به بعضي از موارد سريع عکس العمل نشان مي دهم ( که قصد اصلاح آن را نيز دارم )همچنين دوست دارم ديگران خوبيهايم را بگويند . چون مشک آنست که ببويد نه آنکه عطار بگويد.ديگر مطلبي را به خاطر نمي آورم که برايتان مفيد باشد. هرچند که شايد مطالب بالا نيز برايتان مهم نبوده باشد. ممنون که مرا مرور کرديد.
| لینک | پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مهدی ترابیان |

